|
*((بسم الله الرحمن الرحیم))*
سلام....
این دفعه نگاهم بارونی
آخه گل تنهای ما امشب زند ونی
زند ونی یه یار
اسیرش کرده و دست بر نمیداره
یار: با نگاهش میگه من دیگه خسته ام
گل تنها: من زندگیمو به پای تو بستم
یار: من تورو دوست داشتم ولی می گن ،ولش کن برو
گل تنها: خواهش می کنم از پیش من نرو
یار: دلم برات تنگ میشه نازنین
گل تنها: تو قلبم رو زدی زمین، حالا به من می گی نازنین
یار: آره نازنین، چون تو با هر کارمن نزدیم به زمین
گل تنها: می خوای بری حرفی ندارم به خدا
فقط می سپارمت دست خدا
امین تنهاااا....
9/11/86

|