|
*((بسم الله الرحمن الرحیم))*
سلام:
گل تنها می خواد یه داستان بگه!؟
یه داستان خیلی جالب!؟
می خواد بگه هیچ وقت ..... نشید
این داستان واقعیه...
یه روزی یه پیرمردی با همسرش
عازم حج واجب میشن
پیرمرد و همسرش خیلی خوشحال بودند
آخه اونا برای اولین بار به حج می رفتند
وبه همراه بچه ها و نوه هاشون به فرودگاه رفتند
تا به کاروان حج ملحق شوند
پیرمرد و همسرش ازبچه ها و نوها خداحافظی کردند
وراه افتادند به سمت گیت هواپیما که سوار هواپیما شوند
بچه های پیرمرد و همسرش وقتی مطمئن شدند که پدرومادرشون
سوار هواپیما شدند به خونه هاشون رفتند
ولی همه تصمیم گرفتند تا به خونه پدریشون بروند
تا جای پدر و مادرشون رو پر کنند
آخه اون موقع رسم بود
بعد یک ساعت
در خونه پدری زده شد!؟
و بچه های پیرمرد هرکسی به دیگری نگاه می کرد
که این کیه که در رو میزنه؟؟؟؟
بالاخره یکی از بچه ها ازجا بلند شد وبطرف در رفت
گفت: کیه؟ ولی کسی جواب نداد!؟؟
دوباره پرسید: کیه؟
دید که صدای گریه میاد وباگریه میگه در رو باز کنید
وقتی در بازشد دید که پدر و مادر باگریه میگن بدبخت شدیم
بچه: چیه؟ چی شده؟ یه حرفی بزنید!
اصلا" مگه شما نرفتید
پیرمرد:باگریه گفت نه پسرم ماپیش خدا رو سیاهیم
پیرمرد مانا امید شد روز به روز اشک می ریخت
که چرا این طوری شد!
وبالاخره پیرمرد مابا همسرش بعد 2سال به حج واجب رفت
آخه اون موقع جنگ عراق شروع شده بود
وبرای همین پروازلغو شده بود
یعنی می خواستم بگم که هیچ وقت نا امید نشین
حتما" یه خیر وحکمتی درش هست
واز یاد خدا غافل نشید
باتشکرفراوان: امین
15/12/86

|